سلام......
چند روز پیش آبجی کوچیکم رفت تهران تا با شوهرش زندگی کنه . وقتی می رفت پدرو مادرم دائم گریه می کردن . همینکه میدیدن داره وسائلشو جمع میکنه ، یا فکر می کردن که دیگه پیششون نیست اشکشون جاری میشد والبته من مثل همیشه سنگ دل!
این وضعیت و که دیدم پیش خودم گفتم: آبجیم اگه از پدر ومادرم دور میشه داره میره با شوهرش زندگی کنه، میره که خوشبخت بشه! اما پدر ومادرم به خاطر اینکه بچشون داره ازشون دور میشه با علم اینکه داره میره تا به زندگیش سامان بده ناراحت هستند واشک میریزند. حالا خدای مهربون وقتی می بینه ما داریم با شیطون میریم تا بد بخت بشیم چقدر ناراحت میشه! وقتی میبینه بندش که رزقش داده روزیش داده هر چی گقته براش اجابت کرده حالا نمکدون میشکنه وازش دور میشه وبا دشمنش میره چقدر از دست ما غصه می خوره.من که وقتی به کارام فکر کردم کلی خجالت کشیدم کلی! یاد اونوقت هایی افتادم که لبخند گناه رو لبم بود وحواسم نبود یکی داره غصه من ومی خوره میگه مگه در گاه من چیش کم بود که با دشمن من بیعت کردی!
کاش از این به بعد یکمی حواسمون باشه وهر کاری می کنیم برای این باشه که خدامونو شاد کنیم.
کاش دستمون وبزاریم تو دست خدا و بهش بگیم اگه ما هم خواستیم دستمونو ول کنیم شما نگذار !
کاش یکمی دلم پاک می شد تا خودم بفهمم دارم چی میگم.
کاش!
سلام....
ایام شهادت حضرت زهرا (س) به اندازه کافی دل آقارو غمگین کرده بیایید قول بدیم ما دیگه دل آقارو نشکونیم!!!
مدتی پیش برای تجدید خاطرات به مدرسه دوران راهنماییم رفته بودم. فارغ از این که قدم زدن توی اون مدرسه ودیدن معلمان ومدیرو ناظم های مدرسه خاطرات عزیز دوران بی آلایش نوجوانی وبرام زنده کرد یه نکته ایی برام اتفاق افتاد که اون خیلی ذهن وبه خودش مشغول میکنه که الان براتون میگم
اونروز همینطور که تو حیاط مدرسه وکلاسها قدم میزدم یکدفعه دیدم چقدر کلاسها کوچیک شدن برام باورش سخت بود که این همون کلاسی هست که ۳۰ تا دانش آموز داخلش درس می خوندیم، شیطنت میکردیم ودنبال هم می دویدیم!!! وقتی با قدم هام کلاس وشمردم فقط ۵ قدم بود پس چطور من وامین وامیر پاشاو مهدی دنبال هم میزاشتیم!! ونمیتونستیم همدیگرو بگیریم! آره جوابش مشخص بود من بزرگ شدم!!!!

بله دوستان!!! کلاسی که برای من یه دنیا بود حالا که بزرگ شدم اینقدر برام کوچیک شده وهمین موضوع بود که منو به این فکر انداخت که کاش روحمون هم به اندازه جسممون بزرگ میشد تا دنیا برامون کوچیک می شد.حالا دیگه برام راحته درک کردن حالات اون عرفایی وکه دنیا براشون خیلی کوچیکه ،مال دنیا براشون بی ارزشه وجونشون کمترین چیزیه که برا آزادی روحشون میدن! رفقا امثال منی که فقط جسمشون بزرگ میشه دنیا اونقدر براشون ارزش داره که حاضر هستند براش دروغ بگن،حق دوست وعزیزشون وبخورن.نمکدون بشکنن وهزارتا خیانت دیگه.... بیایید ههمون با هم یه دعایی بکنیم که:
خدای مهربان ما دانش آموزان دنیادر قل وزنجیر جهان فانی گرفتاریم وپر پروازمان شکسته است ،یاریمان ده!
خدایا یاریمان ده تا بتوانیم مانند بندگان مخلصت از خاک دنیای خاکی برآییم و وجودمان را با نسیم خنک معنویاتت نوازش دهیم.
عزیزا اگر چه دنیا برای ما بزرگ وهر چه امیال دنیوی برایمان لذت بخش اما اگر دستمان را بگیری ما هم میتوانیم همچون خوبانت،همچون شهدایت دنیارا مانند کلاس درس بگذرانیم وروزی آنطور به او نگاه کنیم که این بنده ات به کلاس درس دنیویش .
خدایا یاری کن