سلام…
ایام شهادت بانوی بی حرم بر تمامی دوستان فاطمی تسلیت باد
…………………………………..
از صبح که فهمیدم دست ودلم به کار نمی رفت انگار جون هیچ کاری ونداشتم، یه مسیج رسید که اون اومده !همش توی فکر این بودم که شب بشه وبرم سراغش.ظهر که رفتم خونه حال وحوصله حرف زدن نداشتم ، سردرد همیشگی چه بهانه خوبی بود برای تنها بودن وساکت موندن! عصر که شد زودترازخونه زدم بیرون ورفتم سراغ یکی از بچه ها گفتم تو هم میایی گفت آره با هم راهی شدیم…هرچقدرنزدیکتر میشدم راه رفتن برام سخت میشد…وای خدا چه جمعیتی اومد ببینتش ، یعنی بین این همه جمعیت به من نگاه میکنه، یکی از رفقا تا دیدم اومد سراغم وبعد از سلام واحوال پرسی گفت میخوای ببینیش گفتم آره گفت نماز بخون وبیا ….
نمازمو خوندم وسریع رسیدم پای ماشینی که توش بود.دروکه باز کردم خشکم زد.سلام کردم، با یه مکث کوچیک جوابم وداد باورم نمیشد اما اون تحویلم گرفت کلی باهم حرف زدیم.من اشک میریختم اون می خندید! بچه ها اومدن گفتن باید بیاد بیش مردم با هم رفتیم ،چه استقبالی کردند هر کسی یه جور ابرازارادت میکرد.به سرعت برش گردوند توی ماشین ،خودمم کمک کردم همین که ماشین حرکت کرد فهمیدم که دیگه پیشم نیست. مبهوت رفتنش بودم که عقیل گفت پاشو سریع بریم وبهش برسیم! توی راه خدا خدا میکردم یه بار دیگه ببینمش.همین که پای ماشینش رسیدم اون سلام کرد وای خدای من!امشب چه خبره باقی حرف هایی که مونده بودو بهش زدم وبهش یه واقعیت وگفتم که فلانی باور کن که بهت حسودیم میشه پس بیا یه قولی به من بده بیا کمک کن تا دفعه بعد من جای تو باشم این ماشین وبرای من آماده کنند .یه لبخند زیبا زدو گفت تو به من یه قول بده منم به تو قول میدم گفتم چی؟ گفت: تو قول بده آدم بشی منم قول میدم برات پارتی بازی کنم بیایی جای من! این و که گفت در ماشین وبستند وبردنش چشمام تا اونجایی که ماشن محو شدبا حسرت دنبالش کرد . می خواستم باهاش خداحافظی کنم اما نشد شاید اونم نمی خواست شاید اونم منتظره که من وزود ببینه راستی نگفتم اون کی بود
اون یه شهید گمنام بود..یه شهید بیست ساله که…….
خلاصه اونشب راه لشگر تا خونمونو پیاده رفتم وهی این شعر وبرا خودم خوندم که …
دل من به دور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سرو پایبند است وچو لاله داغ دارد
سرما فرو نیاید به کمان ابروی کس که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
شب تیره چون برارم ره پیچ پیچ زلفت مگر آنکه شمع رویت برهم چراغ دارد
زبنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
من وشمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم که بسوختیم واز ما بت ما فراغ دارد
سردرس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
سلام
فاطمیه هم داره از راه میرسه از امروز پیرهن مشکی فاطمیه حضرت رو به تن کردم بعضیا با تعجب به من نگاه می کنن که چرا پیرهن مشکی پوشیدی!!! ومن باز هم مظلومیت خانوم را بیشتر از بیشتر درک میکنم.

باز هم فاطمیه آمده است وزمین وزمان سر زاری وشرم فرود آورده اند .خوب گوش کن تا بشنوی که نوای واویلا در زمین چگونه پیچده است، خوب بنگر تا ببینی اشک ماتم از چشمان آسمان وآسمانیان جاری شده است ، این نوای فاطمیه است نوای قیامتی که مردو نامرد از هم تمیز داده خواهند شد وچه عجیب است که در این معرکه یک بانو ملاک شناخت مرد از نامرد شد .و وای بر مایی که از تبار مردانیم ونامردی میکنیم ووای برمایی که از دیار سیلی خوردگانیم وامروز سیلی میزینم .چه شده است ما را که نوای هل من ناصر را می شنویم اما لبخند می زنیم چه شده است ما را که می بینیم اما میگذریم چه شده است که فاطمه(س) را میشناسیم اما فاطمی نمی شویم چه شده است ما راآخر مگر در ازل عهد ابدی نبسته بودیم که یاری کنیم خاندانش را پس چرا امروز به دستان بسته علی فقط نگاه میکنیم!!! چه شده است که نمکدان ها را می شکنیم و بر شکستنمان افسوس نمی خوریم چه شده است مارا فاطمیه آمده است ...
چه شده است ما را!!!